غزل شمارهٔ ۳۴۷
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصالشب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
بدار یک نفس ای قائد این زمام جِمالکه دیده سیر نمیگردد از نظر به جَمال
دگر به گوش فراموشعهد سنگیندلپیام ما که رساند مگر نسیم شمال
به تیغ هندی دشمن قتال مینکندچنان که دوست به شمشیر غمزهٔ قتّال
جماعتی که نظر را حرام میگویندنظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبودعجب فتادن مرد است در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنیبه راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحتکنان ما این استکه ترک دوست بگویم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرودز سر به در نرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آریبه آب دیدهٔ خونین نبشته صورت حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیستکه ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمیشود سعدیولیک نالهٔ بیچارگان خوش است؛ بنال