گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۷

نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آیدو گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضاالا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید
ملامت‌ها که بر من رفت و سختی‌ها که پیش آمدگر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید
چه پروای سخن گفتن بوَد مشتاق خدمت راحدیث آن گه کند بلبل که گل با بوستان آید
چه سود آب فرات آن گه که جانِ تشنه بیرون شدچو مجنون بر کنار افتاد، لیلی با میان آید
من ای گل دوست می‌دارم تو را کز بوی مشکینتچنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید
نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داریکز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید
گناه توست اگر وقتی بنالد ناشکیباییندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید
خطا گفتم به نادانی که جوری می‌کند عذرانمی‌باید که وامق را شکایت بر زبان آید
قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافیدگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید
زمینِ باغ و بستان را به عشق باد نوروزیبباید ساخت با جوری که از باد خزان آید
گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدینه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آید