غزل شمارهٔ ۲۸
سرمست درآمد از خراباتبا عقل خراب در مناجات
بر خاک فکنده خرقهٔ زهدو آتش زده در لباس طامات
دل برده شمع مجلس اوپروانه به شادی و سعادات
جان در ره او به عجز میگفتکای مالک عرصهٔ کرامات
از خون پیادهای چه خیزدای بر رخ تو هزار شه مات
حقا و به جانت ار توان کردبا تو به هزار جان ملاقات
گر چشم دلم به صبر بودیجز عشق ندیدمی مهمات
تا باقی عمر بر چه آیدبر باد شد آن چه رفت هیهات
صافی چو بشد به دور سعدیزین پس من و دردی خرابات