گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۸

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: انممیرود۱۳ بیت
ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم می‌رودوآن دل که با خود داشتم، با دل‌سِتانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از اوگویی که نیشی دور از او، در استخوانم می‌رود
گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درونپنهان نمی‌ماند که خون، بر آستانم می‌رود
مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروانکز عشق آن سرو روان، گویی روانم می‌رود
او می‌رود دامن‌کشان، من زَهرِ تنهایی‌چشاندیگر مپرس از من نشان‌، کز دل، نشانم می‌رود
برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشمچون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم می‌رود
با آن همه بیداد او، وین عهد بی‌بنیاد اودر سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین!کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می‌رود
شب تا سحر می‌نَغنَوَم، واندرز کس می‌نَشنَوَموین ره نه قاصد می‌روم، کز کف عنانم می‌رود
گفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فرو ماند به گِلوین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می‌رود
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار منگر چه نباشد کار من، هم کار از آنم می‌رود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخنمن خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود
سعدی! فغان از دست ما, لایق نبود ای بی‌وفا!طاقت نمی‌آرم جفا، کار از فغانم می‌رود