غزل شمارهٔ ۲۶۷
سروبالایی به صحرا میرودرفتنش بین تا چه زیبا میرود
تا کدامین باغ از او خرمترستکاو به رامش کردن آنجا میرود
میرود در راه و در اجزای خاکمرده میگوید مسیحا میرود
این چنین بیخود نرفتی سنگدلگر بدانستی چه بر ما میرود
اهل دل را گو نگه دارید چشمکان پریپیکر به یغما میرود
هر که را در شهر دید از مرد و زندل ربود اکنون به صحرا میرود
آفتاب و سرو غیرت میبرندکآفتابی سروبالا میرود
باغ را چندان بساط افکندهاندکآدمی بر فرش دیبا میرود
عقل را با عشق زور پنجه نیستکار مسکین از مدارا میرود
سعدیا دل در سرش کردی و رفتبلکه جانش نیز در پا میرود