غزل شمارهٔ ۲۳۳
روندگانِ مقیم از بلا نپرهیزندگرفتگانِ ارادت به جور نگریزند
امیدواران، دستِ طلب ز دامن دوستاگر فروگسلانند در که آویزند؟
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیستکه اهلِ معرفت از تو نظر بپرهیزند
نشانِ من به سرِ کوی میفروشان دِهمن از کجا و کسانی که اهل پرهیزند؟
بگیر جامهٔ صوفی، بیار جامِ شرابکه نیکنامی و مستی به هم نیامیزند
رضای دوست به دست آر و دیگران بگذارهزار فتنه چه غم باشد ار برانگیزند؟
مرا که با تو که مقصودی آشتی افتادرواست گر همه عالم به جنگ برخیزند
به خونبهای منت کس مطالبت نکندحلال باشد خونی که دوستان ریزند
طریق ما سر عجزست و آستانِ رضاکه از تو صبر نباشد که با تو بستیزند