گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یزند۸ بیت
دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزندهزار فتنه به هر گوشه‌ای برانگیزند
چگونه انس نگیرند با تو آدمیانکه از لطافت خوی تو وحش نگریزند
چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظرحلال نیست که از تو نظر بپرهیزند
غلام آن سر و پایم که از لطافت و حسنبه سر سزاست که پیشش به پای برخیزند
تو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرسکز اشتیاق جمالت چه اشک می‌ریزند
قرار عقل برفت و مجال صبر نماندکه چشم و زلف تو از حد برون دلاویزند
مرا مگوی نصیحت که پارسایی و عشقدو خصلتند که با یکدِگَر نیامیزند
رضا به حکم قضا اختیار کن سعدیکه شرط نیست که با زورمند بستیزند