غزل شمارهٔ ۲۳۰
شاید این طلعت میمون که به فالش دارنددر دل اندیشه و در دیده خیالش دارند
که در آفاق چنین روی دگر نتوان دیدیا مگر آینه در پیش جمالش دارند
عجب از دام غمش گر بجهد مرغ دلیاین همه میل که با دانهٔ خالش دارند
نازنینی که سر اندر قدمش باید باختنه حریفی که توقع به وصالش دارند
غالب آنست که مرغی چو به دامی افتادتا به جایی نرود بی پر و بالش دارند
عشق لیلی نه به اندازهٔ هر مجنونیستمگر آنان که سر ناز و دلالش دارند
دوستی با تو حرامست که چشمان کَشَتخون عشاق بریزند و حلالش دارند
خُرَما دور وصالی و خوشا درد دلیکه به معشوق توان گفت و مجالش دارند
حال سعدی تو ندانی که تو را دردی نیستدردمندان خبر از صورت حالش دارند