گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۹

پیش رویت دگران صورتِ بر دیوارندنه چنین صورت و معنی که تو داری؛ دارند
تا گل روی تو دیدم همه گل‌ها خارندتا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند
آن که گویند به عمری شب قدری باشدمگر آنست که با دوست به پایان آرند
دامن دولت جاوید و گریبان امیدحیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند
نه من از دست نگارین تو مجروحم و بسکه به شمشیر غمت، کشته چو من بسیارند
عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روزخواب می‌گیرد و شهری ز غمت بیدارند
بوالعجب واقعه‌ای باشد و مشکل دردیکه نه پوشیده توان داشت نه گفتن یارند
یَعْلَمُ الله که خیالی ز تنم بیش نماندبلکه آن نیز خیالیست که می‌پندارند
سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنیباغ طبعت همه مرغان شکرگفتارند
تا به بستان ضمیرت گل معنی بشکفتبلبلان از تو فرومانده چو بوتیمارند