غزل شمارهٔ ۱۹۸
با کاروان مصری چندین شکر نباشددر لعبتان چینی زین خوبتر نباشد
این دلبری و شوخی از سرو و گل نیایدوین شاهدی و شنگی در ماه و خور نباشد
گفتم به شیرمردی چشم از نظر بدوزمبا تیر چشم خوبان تقوا سپر نباشد
ما را نظر به خیرست از حسن ماهرویانهر کو به شر کند میل او خود بشر نباشد
هر آدمی که بینی از سر عشق خالیدر پایه جمادست او جانور نباشد
الا گذر نباشد پیش تو اهل دل راور نه به هیچ تدبیر از تو گذر نباشد
هوشم نماند با کس اندیشهام تویی بسجایی که حیرت آمد سمع و بصر نباشد
بر عندلیب عاشق گر بشکنی قفس رااز ذوق اندرونش پروای در نباشد
تو مست خواب نوشین تا بامداد و بر منشبها رود که گویی هرگز سحر نباشد
دل میبرد به دعوی فریاد شوق سعدیالا بهیمهای را کز دل خبر نباشد
تا آتشی نباشد در خرمنی نگیردطامات مدعی را چندین اثر نباشد