غزل شمارهٔ ۱۹۷
نظر خدایبینان طلب هوا نباشدسفر نیازمندان قدم خطا نباشد
همه وقت عارفان را نظرست و عامیان رانظری معاف دارند و دوم روا نباشد
به نسیم صبح باید که نبات زنده باشینه جماد مرده کان را خبر از صبا نباشد
اگرت سعادتی هست که زندهدل بمیریبه حیاتی اوفتادی که دگر فنا نباشد
به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودتنه کسی نعوذبالله که در او صفا نباشد
تو خود از کدام شهری که ز دوستان نپرسیمگر اندر آن ولایت که تویی وفا نباشد؟
اگر اهل معرفت را چو نی استخوان بسنبیچو دفش به هیچ سختی خبر از قفا نباشد
اگرم تو خون بریزی به قیامتت نگیرمکه میان دوستان این همه ماجرا نباشد
نه حریف مهربانست حریف سستپیمانکه به روز تیرباران سپر بلا نباشد
تو در آینه نگه کن که چه دلبری ولیکنتو که خویشتن ببینی نظرت به ما نباشد
تو گمان مبر که سعدی ز جفا ملول گرددکه گرش تو بیجنایت بکشی جفا نباشد
دگری همین حکایت بکند که من ولیکنچو معاملت ندارد سخن آشنا نباشد