غزل شمارهٔ ۱۹۲
گر آن مراد، شبی در کنار ما باشدزهی سعادت و دولت که یارِ ما باشد
اگر هزار غم است از جهانیان بر دلهمین بس است که او غمگسار ما باشد
به کنج غاری، عزلت گزینم از همه خلقگر آن لطیف جهان یارِ غار ما باشد
از آن طرف نپذیرد کمال او نقصانوزین جهت، شرفِ روزگارِ ما باشد
جفای پردهدرانم تفاوتی نکنداگر عنایت او پردهدار ما باشد
مراد خاطر ما مشکل است و مشکل نیستاگر مراد، خداوندگار ما باشد
به اختیار، قضای زمان بباید ساختکه دائم آن نبود کاختیار ما باشد
وگر به دستِ نگارینِ دوست کشته شویممیان عالمیان افتخار ما باشد
به هیچ کار نیایم گرم تو نپسندیوگر قبول کنی کار، کار ما باشد
نگارخانهٔ چینی که وصف میگویندنه ممکن است که مثل نگار ما باشد
چنین غزال که وصفش همی روَد، سعدی!گمان مبر که به تنها شکار ما باشد