گنج

غزل شمارهٔ ۱۹

کمانِ سخت که داد آن لطیف‌بازو را؟که تیر غمزه تمام‌ست صید آهو را
هزار صید دلت پیش تیر باز آیدبدین صفت که تو داری کمان ابرو را
تو خود به جوشن و برگُستوان نه محتاجیکه روز معرکه بر خود زره کنی مو را
دیار هند و اقالیم ترک بسپارندچو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را
مغان که خدمت بت می‌کنند در فرخارندیده‌اند مگر دلبرانِ بت‌رو را
حصار قلعهٔ باغی به منجنیق مدهبه بام قصر برافکن کمند گیسو را
مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمرچنان اسیر گرفتی که باز، تیهو را
لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشمسخن بگفتی و قیمت برفت لؤلؤ را
بهای روی تو بازار ماه و خور بشکستچنان که معجز موسی طلسم جادو را
به رنج بردن بیهوده گنج نتوان بردکه بختْ راست فضیلت، نه زور بازو را
به عشق روی نکو دل کسی دهد سعدیکه احتمال کند خوی زشت نیکو را