گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۶

بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زددریای آتشینم در دیده موج خون زد
خود کرده بود غارت عشقش حوالی دلبازم به یک شبیخون بر ملک اندرون زد
دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریختگفتار جان فزایش در گوشم ارغنون زد
دیوانگان خود را می‌بست در سلاسلهر جا که عاقلی بود اینجا دم از جنون زد
یا رب دلی که در وی پروای خود نگنجددست محبت آنجا خرگاه عشق چون زد
غلغل فکند روحم در گلشن ملایکهر گه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد
سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقیکان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد