گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۵

کسی به عیب من از خویشتن نپردازدکه هر که می‌نگرم با تو عشق می‌بازد
فرشته‌ای تو بدین روشنی نه آدمیینه آدمیست که بر تو نظر نیندازد
نه آدمی که اگر آهنین بود شخصیدر آفتاب جمالت چو موم بگدازد
چنین پسر که تویی راحت روان پدرسزد که مادر گیتی به روی او نازد
کمان چفته ابرو کشیده تا بن گوشچو لشکری که به دنبال صید می‌تازد
کدام گل که به روی تو ماند اندر باغکدام سرو که با قامتت سر افرازد
درخت میوه مقصود از آن بلندترستکه دست قدرت کوتاه ما بر او یازد
مسلمش نبود عشق یار آتشرویمگر کسی که چو پروانه سوزد و سازد
مده به دست فراقم پس از وصال چو چنگکه مطربش بزند بعد از آن که بنوازد
خلاف عهد تو هرگز نیاید از سعدیدلی که از تو بپرداخت با که پردازد