غزل شمارهٔ ۱۷
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان راچه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سروبالایِ کمانابرو اگر تیر زندعاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشتسر من دار که در پای تو ریزم جان را
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسنتا همه خلق ببینند نگارستان را
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندیتا دگر عیب نگویند من حیران را
لیکن آن نقش که در روی تو من میبینمهمه را دیده نباشد که ببینند آن را
چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیبگفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردنکه محالست که حاصل کنم این درمان را
پنجه با ساعدِ سیمین نَه به عقل افکندمغایت جهل بود مشت زدن سندان را
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهاتغرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
سر بنه گر سر میدان ارادت داریناگزیرست که گویی بود این میدان را