گنج

غزل شمارهٔ ۱۶

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مراسوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطرتا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از زهر فراقت بایدتا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالینروزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهندبه دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا
سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گویدبنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا