غزل شمارهٔ ۱۶۵
که میرود به شفاعت که دوست بازآردکه عیش خلوت بی او کدورتی دارد
که را مجال سخن گفتن است به حضرت اومگر نسیم صبا کاین پیام بگزارد
ستیزه بردن با دوستان همین مثلستکه تشنه چشمه حیوان به گِل بینبارد
مرا که گفت دل از یار مهربان برداربه اعتماد صبوری که شوق نگذارد
که گفت هر چه ببینی ز خاطرت برودمرا تمام یقین شد که سهو پندارد
حرام باد بر آن کس نشست با معشوقکه از سر همه برخاستن نمییارد
درست ناید از آن مدعی حقیقت عشقکه در مواجهه تیغش زنند و سر خارد
به کام دشمنم ای دوست این چنین مگذارکس این کند که دل دوستان بیازارد
بیا که در قدمت اوفتم و گر بکشینمیرد آن که به دست تو روح بسپارد
حکایت شب هجران که بازداند گفتمگر کسی که چو سعدی ستاره بشمارد