گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۴

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ارد۱۰ بیت
دیدار یار غایب دانی چه ذوق داردابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجاییپیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسنددفرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما راور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد
هم عارفان عاشق دانند حال مسکینگر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرینبر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد
پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقیگوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد
مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادقدر روز تیرباران باید که سر نخارد
بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانیالا دمی که یاری با همدمی برآرد
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوتکز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد