غزل شمارهٔ ۱۵۶
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاددودش به سر درآمد و از پای درفتاد
مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شدفارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد
رامین چو اختیار غم عشق ویس کردیکبارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد
وامق چو کارش از غم عَـذرا به جان رسیدکارش مدام با غم و آه سحر فتاد
زین گونه صدهزار کس از پیر و از جوانمست از شراب عشق چو من، بیخبر فتاد
بسیار کس شدند اسیرِ کمندِ عشقتنها نه از برای من این شور و شر فتاد
روزی به دلبری نظری کرد چشم منزان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشیکز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد
بر من مگیر اگر شدم آشفتهدل ز عشقمانند این بسی ز قضا و قدر فتاد
سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنیچون ماجرای عشق تو یکیک به در فتاد