غزل شمارهٔ ۱۵۵
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاداز صورت بی طاقتیم پرده برافتاد
گفتیم که عقل از همه کاری به درآیدبیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
شمشیر کشیدست نظر بر سر مردمچون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد
در سوخته پنهان نتوان داشتن آتشما هیچ نگفتیم و حکایت به درافتاد
با هر که خبر گفتم از اوصاف جمیلشمشتاق چنان شد که چو من بیخبر افتاد
هان تا لب شیرین نستاند دلت از دستکان کز غم او کوه گرفت از کمر افتاد
صاحب نظران این نفس گرم چو آتشدانند که در خرمن من بیشتر افتاد
نیکم نظر افتاد بر آن منظر مطبوعکاول نظرم هر چه وجود از نظر افتاد
سعدی نه حریف غم او بود ولیکنبا رستم دستان بزند هر که درافتاد