غزل شمارهٔ ۱۲۸
چو تُرک دلبر من شاهدی به شنگی نیستچو زلف پرشکنش حلقهٔ فرنگی نیست
دهانش ار چه نبینی مگر به وقت سخنچو نیک درنگری چون دلم به تنگی نیست
به تیغ غمزهٔ خونخوار لشکری بزنیبزن که با تو در او هیچ مرد جنگی نیست
قوی به چنگ من افتاده بود دامن وصلولی دریغ که دولت به تیزچنگی نیست
دوم به لطف ندارد عجب که چون سعدیغلام سعد ابوبکر سعد زنگی نیست