گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۷

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انتونیست۱۲ بیت
دل نمانده‌ست که گوی خم چوگان تو نیستخصم را پای گریز از سر میدان تو نیست
تا سر زلف پریشان تو در جمع آمدهیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست
در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راستو اندر آن کس که بصر دارد و حیران تو نیست
آن چه عیب‌ست که در صورت زیبای تو هستوان چه سحر‌ست که در غمزهٔ فتان تو نیست
آب حیوان نتوان گفت که در عالم هستگر چنانست که در چاه زنخدان تو نیست
از خدا آمده‌ای آیت رحمت بر خلقوان کدام آیت لطف‌ست که در شأن تو نیست
گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغبه وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست
تو کجا نالی از این خار که در پای منستیا چه غم داری از این درد که بر جان تو نیست
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیبعاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست
آخر ای کعبهٔ مقصود کجا افتادی‌؟که خود از هیچ طرف حد بیابان تو نیست
گر برانی چه کند بنده که فرمان نبردور بخوانی عجب از غایت احسان تو نیست
سعدی از بند تو هرگز به درآید؟ هیهات!بلکه حیف‌ست بر آن‌کس که به زندان تو نیست