گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۵

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیستهیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست
سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نهشهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست
خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست
کس ندیده‌ست تو را یک نظر اندر همه عمرکه همه عمر دعاگوی و هوادار تو نیست
آدمی نیست، مگر کالبدی بی‌جانستآن که گوید که «مرا میل به دیدار تو نیست»
ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای!صلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست
جور تلخ‌ست ولیکن چه کنم گر نبرم؟چون گریز از لب شیرین شکربار تو نیست
من سری دارم و در پای تو خواهم بازیدخجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست
به جمال تو که دیدار ز من باز مگیرکه مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست
سعدیا! گر نتوانی که کمِ خود گیریسر خود گیر که صاحب‌نظر‌ی کار تو نیست