غزل شمارهٔ ۱۰۶
شادی به روزگار گدایان کوی دوستبر خاک ره نشسته به امید روی دوست
گفتم به گوشهای بنشینم ولی دلمننشیند از کشیدنِ خاطر به سوی دوست
صبرم ز روی دوست میسر نمیشوددانی طریق چیست؟ تحمل ز خوی دوست
ناچار هر که دل به غم روی دوست دادکارش به هم برآمده باشد چو موی دوست
خاطر به باغ میرودم روز نوبهارتا با درخت گل بنشینم به بوی دوست
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنندای باد! خاک من مطَلب جز به کوی دوست
سعدی چراغ مینکند در شب فراقترسد که دیده باز کند جز به روی دوست