غزل شمارهٔ ۱۰۵
آب حیات من است خاک سر کوی دوستگر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یارفتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگارمرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست
دوست به هندوی خود گر بپذیرد مراگوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست
گر متفرق شود خاک من اندر جهانباد نیارد ربود گرد من از کوی دوست
گر شب هجران مرا تاختن آرد اجلروز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست
هر غزلم نامهایست صورت حالی در اونامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست
لاف مزن سعدیا! شعر، تو خود سِحر گیرسِحر نخواهد خرید غمزهٔ جادوی دوست