بخش ۲۰ - حکایت سفر حبشه
غریب آمدم در سواد حبشدل از دهر فارغ سر از عیش خوش
به ره بر یکی دکه دیدم بلندتنی چند مسکین بر او پای بند
بسیج سفر کردم اندر نفسبیابان گرفتم چو مرغ از قفس
یکی گفت کاین بندیان شبروندنصیحت نگیرند و حق نشنوند
چو بر کس نیامد ز دستت ستمتو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟
نیاورده عامل غش اندر میاننیندیشد از رفع دیوانیان
وگر عفتت را فریب است زیرزبان حسابت نگردد دلیر
نکونام را کس نگیرد اسیربترس از خدای و مترس از امیر
چو خدمت پسندیده آرم به جاینیندیشم از دشمن تیره رای
اگر بنده کوشش کند بندهوارعزیزش بدارد خداوندگار
وگر کند رای است در بندگیز جانداری افتد به خربندگی
قدم پیش نه کز ملک بگذریکه گر باز مانی ز دد کمتری