بخش ۲۱ - حکایت
یکی را به چوگان مه دامغانبزد تا چو طبلش بر آمد فغان
شب از بی قراری نیارست خفتبر او پارسایی گذر کرد و گفت
به شب گر ببردی بر شحنه، سوزگناه آبرویش نبردی به روز
کسی روز محشر نگردد خجلکه شبها به درگه برد سوز دل
هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟در عذرخواهان نبندد کریم
ز یزدان دادار داور بخواهشب توبه تقصیر روز گناه
کریمی که آوردت از نیست هستعجب گر بیفتی نگیردت دست
اگر بندهای دست حاجت بر آرو گر شرمسار آب حسرت ببار
نیامد بر این در کسی عذر خواهکه سیل ندامت نشستش گناه
نریزد خدای آبروی کسیکه ریزد گناه آب چشمش بسی