بخش ۴ - حکایت اندر معنی شکر منعم
ملک زادهای ز اسب ادهم فتادبه گردن درش مهره بر هم فتاد
چو پیلش فرو رفت گردن به تننگشتی سرش تا نگشتی بدن
پزشکان بماندند حیران در اینمگر فیلسوفی ز یونان زمین
سرش باز پیچید و رگ راست شدوگر وی نبودی زمن خواست شد
دگر نوبت آمد به نزدیک شاهبه عین عنایت نکردش نگاه
خردمند را سر فرو شد به شرمشنیدم که میرفت و میگفت نرم
اگر دی نپیچیدمی گردنشنپیچیدی امروز روی از منش
فرستاد تخمی به دست رهیکه باید که بر عودسوزش نهی
ملک را یکی عطسه آمد ز دودسر و گردنش همچنان شد که بود
به عذر از پی مرد بشتافتندبجستند بسیار و کم یافتند
مکن، گردن از شکر منعم مپیچکه روز پسین سر بر آری به هیچ
شنیدم که پیری پسر را به خشمملامت همی کرد کای شوخ چشم
تو را تیشه دادم که هیزم شکننگفتم که دیوار مسجد بکن
زبان آمد از بهر شکر و سپاسبه غیبت نگرداندش حق شناس
گذرگاه قرآن و پند است گوشبه بهتان و باطل شنیدن مکوش
دو چشم از پی صنع باری نکوستز عیب برادر فرو گیر و دوست