بخش ۱۳ - نظر در اسباب وجود عالم
سرشتهست بارئ شفا در عسلنه چندان که زور آورد با اجل
عسل خوش کند زندگان را مزاجولی درد مردن ندارد علاج
رمق ماندهای را که جان از بدنبرآمد، چه سود انگبین در دهن؟
یکی گرز پولاد بر مغز خوردکسی گفت صندل بمالش به درد
ز پیش خطر تا توانی گریزولیکن مکن با قضا پنجه تیز
درون تا بود قابل شرب و اکلبدن تازه روی است و پاکیزه شکل
خراب آنگه این خانه گردد تمامکه با هم نسازند طبع و طعام
طبایع تر و خشک و گرم است و سردمرکب از این چار طبع است مرد
یکی زین چو بر دیگری یافت دستترازوی عدل طبیعت شکست
اگر باد سرد نفس نگذردتف معده جان در خروش آورد
وگر دیگ معده نجوشد طعامتن نازنین را شود کار خام
در اینان نبندد دل، اهل شناختکه پیوسته با هم نخواهند ساخت
توانایی تن مدان از خورشکه لطف حقت میدهد پرورش
به حقش که گر دیده بر تیغ و کاردنهی، حق شکرش نخواهی گزارد
چو رویی به طاعت نهی بر زمینخدا را ثناگوی و خود را مبین
گدایی است تسبیح و ذکر و حضورگدا را نباید که باشد غرور
گرفتم که خود خدمتی کردهاینه پیوسته اقطاع او خوردهای؟