بخش ۱۲ - حکایت
فقیهی بر افتاده مستی گذشتبه مستوری خویش مغرور گشت
ز نخوت بر او التفاتی نکردجوان سر برآورد کای پیرمرد
برو شکر کن چون به نعمت دریکه محرومی آید ز مستکبری
یکی را که در بند بینی مخندمبادا که ناگه درافتی به بند
نه آخر در امکان تقدیر هستکه فردا چو من باشی افتاده مست؟
تو را آسمان خط به مسجد نوشتمزن طعنه بر دیگری در کنشت
ببند ای مسلمان به شکرانه دستکه زنار مغ بر میانت نبست
نه خود میرود هر که جویان اوستبه عنفش کشان میبرد لطف دوست
نگر تا قضا از کجا سیر کردکه کوری بود تکیه بر غیر کرد