بخش ۶ - حکایت عَضُد و مرغانِ خوشآواز
عَضُد را پسر سخت رنجور بودشکیب از نهادِ پدر دور بود
یکی پارسا گفتش از رویِ پندکه بگذار مرغانِ وحشی ز بند
قفسهای مرغِ سحرخوان شکستکه در بند ماند چو زندان شکست؟
نگه داشت بر طاقِ بُستان سَراییکی نامور بلبلِ خوشسُرای
پسر صبحدم سویِ بستان شتافتجز آن مرغ بر طاقِ ایوان نیافت
بخندید کای بلبلِ خوشنفستو از گفتِ خود ماندهای در قفس
ندارد کسی با تو ناگفته کارولیکن چو گفتی دلیلش بیار
چو سعدی که چندی زبان بستهبودز طعنِ زبانآوران رَسته بود
کسی گیرد آرامِ دل در کنارکه از صحبتِ خلق گیرد کنار
مکُن عیبِ خلق، ای خردمند، فاشبه عیبِ خود از خلق مشغول باش
چو باطل سُرایند مگمار گوشچو بیستر بینی بصیرت بپوش