بخش ۵ - حکایت
یکی ناسزا گفت در وقتِ جنگگریبان دریدند وی را به چنگ
قفاخورده عریان و گریان نِشَستجهاندیدهای گفتش، ای خودپرست
چو غنچه گرت بسته بودی دهندریده ندیدی چو گُل، پیرهن
سراسیمه گوید سخن، بر گزافچو طنبور بیمغزِ بسیارلاف
نبینی که، آتش زبان است ، و بسبه آبی، توان کشتنش، در نَفَس؟
اگر هست مرد از هنر بهرهورهنر، خود بگوید، نه صاحبهنر
اگر مشکِ خالص نداری، مگویورت هست، خود فاش گردد، به بوی
به سوگند گفتن، که زر، مغربی استچه حاجت؟ محک، خود بگوید که چیست
بگویند از این حرفگیران هزارکه سعدی، نه اهل است و آمیزگار
روا باشد ار پوستینم دَرَندکه طاقت ندارم که، مغزم بَرَند