گنج

بخش ۱۶ - حکایت

طریقت شناسان ثابت قدمبه خلوت نشستند چندی به هم
یکی زان میان غیبت آغاز کرددر ذکر بیچاره‌ای باز کرد
کسی گفتش ای یار شوریده رنگتو هرگز غزا کرده‌ای در فرنگ؟
بگفت از پس چار دیوار خویشهمه عمر ننهاده‌ام پای پیش
چنین گفت درویش صادق نفسندیدم چنین بخت برگشته کس
که کافر ز پیکارش ایمن نشستمسلمان ز جور زبانش نرست
چه خوش گفت دیوانهٔ مرغزیحدیثی کز او لب به دندان گزی
من ار نام مردم بزشتی برمنگویم به جز غیبت مادرم
که دانند پروردگان خردکه طاعت همان به که مادر برد
رفیقی که غایب شد ای نیک نامدو چیزست از او بر رفیقان حرام
یکی آن که مالش به باطل خورنددوم آن که نامش به غیبت برند
هر آن کو برد نام مردم به عارتو خیر خود از وی توقع مدار
که اندر قفای تو گوید همانکه پیش تو گفت از پس مردمان
کسی پیش من در جهان عاقل استکه مشغول خود وز جهان غافل است