گنج

بخش ۱۰ - حکایت در خاصیت پرده پوشی و سلامت خاموشی

یکی پیش داود طائی نشستکه دیدم فلان صوفی افتاده مست
قی آلوده دستار و پیراهنشگروهی سگان حلقه پیرامنش
چو پیر از جوان این حکایت شنیدبه آزار از او روی در هم کشید
زمانی بر آشفت و گفت ای رفیقبه کار آید امروز یار شفیق
برو زآن مقام شنیعش بیارکه در شرع نهی است و در خرقه عار
به پشتش در آور چو مردان که مستعنان سلامت ندارد به دست
نیوشنده شد زین سخن تنگدلبه فکرت فرو رفت چون خر به گل
نه زهره که فرمان نگیرد به گوشنه یارا که مست اندر آرد به دوش
زمانی بپیچید و درمان ندیدره سر کشیدن ز فرمان ندید
میان بست و بی اختیارش به دوشدر آورد و شهری بر او عام جوش
یکی طعنه می‌زد که درویش بینزهی پارسایان پاکیزه دین!
یکی صوفیان بین که می خورده‌اندمرقع به سیکی گرو کرده‌اند
اشارت کنان این و آن را به دستکه آن سر گران است و این نیم مست
به گردن بر از جور دشمن حسامبه از شنعت شهر و جوش عوام
بلا دید و روزی به محنت گذاشتبه ناکام بردش به جایی که داشت
شب از فکرت و نامرادی نخفتدگر روز پیرش به تعلیم گفت
مریز آبروی برادر به کویکه دهرت نریزد به شهر آبروی