گنج

بخش ۹ - حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۵ بیت
چنین گفت پیری پسندیده هوشخوش آید سخنهای پیران به گوش
که در هند رفتم به کنجی فرازچه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز
تو گفتی که عفریت بلقیس بودبه زشتی نمودار ابلیس بود
در آغوش وی دختری چون قمرفرو برده دندان به لبهاش در
چنان تنگش آورده اندر کنارکه پنداری اللیل یغشی النهار
مرا امر معروف دامن گرفتفضول آتشی گشت و در من گرفت
طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگکه ای نا خدا ترس بی نام و ننگ
به تشنیع و دشنام و آشوب و زجرسپید از سیه فرق کردم چو فجر
شد آن ابر ناخوش ز بالای باغپدید آمد آن بیضه از زیر زاغ
ز لا حولم آن دیو هیکل بجستپری پیکر اندر من آویخت دست
که ای زرق سجادهٔ دلق پوشسیه‌کار دنیاخر دین‌فروش
مرا عمرها دل ز کف رفته بودبر این شخص و جان بر وی آشفته بود
کنون پخته شد لقمه خام منکه گرمش به در کردی از کام من
تظلم برآورد و فریاد خواندکه شفقت بر افتاد و رحمت نماند
نماند از جوانان کسی دستگیرکه بستاندم داد از این مرد پیر؟
که شرمش نیاید ز پیری همیزدن دست در ستر نامحرمی
همی کرد فریاد و دامن به چنگمرا مانده سر در گریبان ز ننگ
فرو گفت عقلم به گوش ضمیرکه از جامه بیرون روم همچو سیر
نه خصمی که با او برآیی به داوبگرداندت گرد گیتی به گاو
برهنه دوان رفتم از پیش زنکه در دست او جامه بهتر که من
پس از مدتی کرد بر من گذارکه می‌دانیم؟ گفتمش زینهار!
که من توبه کردم به دست تو برکه گرد فضولی نگردم دگر
کسی را نیاید چنین کار پیشکه عاقل نشیند پس کار خویش
از آن شنعت این پند برداشتمدگر دیده نادیده انگاشتم
زبان در کش ار عقل داری و هوشچو سعدی سخن گوی ور نه خموش