بخش ۳ - حکایت
یکی پر طمع پیش خوارزمشاهشنیدم که شد بامدادی پگاه
چو دیدش به خدمت دوتا گشت و راستدگر روی بر خاک مالید و خاست
پسر گفتش ای بابک نامجوییکی مشکلت میبپرسم بگوی
نگفتی که قبلهست سوی حجازچرا کردی امروز از این سو نماز؟
مبر طاعت نفس شهوت پرستکه هر ساعتش قبلهٔ دیگر است
مبر ای برادر به فرمانش دستکه هر کس که فرمان نبردش برست
قناعت سرافرازد ای مرد هوشسر پر طمع بر نیاید ز دوش
طمع آبروی توقر بریختبرای دو جو دامنی در بریخت
چو سیراب خواهی شدن ز آب جویچرا ریزی از بهر برف آبروی؟
مگر از تنعم شکیبا شویوگرنه ضرورت به درها شوی
برو خواجه کوتاه کن دست آزچه میبایدت ز آستین دراز؟
کسی را که درج طمع در نوشتنباید به کس عبد و خادم نبشت
توقع براند ز هر مجلستبران از خودش تا نراند کست