بخش ۲ - حکایت
مرا حاجیی شانهٔ عاج دادکه رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنیدم که باری سگم خوانده بودکه از من به نوعی دلش مانده بود
بینداختم شانه کاین استخواننمیبایدم دیگرم سگ مخوان
مپندار چون سرکهٔ خود خورمکه جور خداوند حلوا برم
قناعت کن ای نفس بر اندکیکه سلطان و درویش بینی یکی
چرا پیش خسرو به خواهش رویچو یک سو نهادی طمع، خسروی
وگر خود پرستی شکم طبله کندر خانهٔ این و آن قبله کن