بخش ۱ - سر آغاز
خدا را ندانست و طاعت نکردکه بر بخت و روزی قناعت نکرد
قناعت توانگر کند مرد راخبر کن حریص جهانگرد را
سکونی به دست آور ای بی ثباتکه بر سنگ گردان نروید نبات
مپرور تن ار مرد رای و هشیکه او را چو میپروری میکشی
خردمند مردم هنر پرورندکه تن پروران از هنر لاغرند
کسی سیرت آدمی گوش کردکه اول سگ نفس خاموش کرد
خور و خواب تنها طریق دد استبر این بودن آیین نابخرد است
خنک نیکبختی که در گوشهایبه دست آرد از معرفت توشهای
بر آنان که شد سر حق آشکارنکردند باطل بر او اختیار
ولیکن چو ظلمت نداند ز نورچه دیدار دیوش چه رخسار حور
تو خود را از آن در چه انداختیکه چه را ز ره باز نشناختی
بر اوج فلک چون پرد جره بازکه در شهپرش بستهای سنگ آز؟
گرش دامن از چنگ شهوت رهاکنی، رفت تا سدرةالمنتهی
به کم کردن از عادت خویش خوردتوان خویشتن را ملک خوی کرد
کجا سیر وحشی رسد در ملکنشاید پرید از ثری بر فلک
نخست آدمی سیرتی پیشه کنپس آن گه ملک خویی اندیشه کن
تو بر کرهٔ توسنی بر کمرنگر تا نپیچد ز حکم تو سر
که گر پالهنگ از کفت در گسیختتن خویشتن کشت و خون تو ریخت
به اندازه خور زاد اگر مردمیچنین پر شکم، آدمی یا خمی؟
درون جای قوت است و ذکر و نفستو پنداری از بهر نان است و بس
کجا ذکر گنجد در انبان آز؟به سختی نفس میکند پا دراز
ندارند تن پروران آگهیکه پر معده باشد ز حکمت تهی
دو چشم و شکم پر نگردد به هیچتهی بهتر این رودهٔ پیچ پیچ
چو دوزخ که سیرش کنند از وقیددگر بانگ دارد که هل من مزید؟
همی میردت عیسی از لاغریتو در بند آنی که خر پروری
به دین، ای فرومایه، دنیا مخرتو خر را به انجیل عیسی مخر
مگر مینبینی که دد را و دامنینداخت جز حرص خوردن به دام؟
پلنگی که گردن کشد بر وحوشبه دام افتد از بهر خوردن چو موش
چو موش آن که نان و پنیرش خوریبه دامش در افتی و تیرش خوری