گنج

بخش ۹ - حکایت

یکی پیرِ درویش در خاک کیشچه خوش گفت با همسر زشت خویش
چو دست قضا زشت‌رویت سرشتمیندای گلگونه بر روی زشت‌
که حاصل کند نیکبختی به زور؟به سرمه که بینا کند چشم کور؟
نیاید نکوکاری از بد رگانمحال است دوزندگی از سگان
همه فیلسوفان یونان و رومندانند کرد انگبین از زقوم
ز وحشی نیاید که مردم شودبه سعی اندر او تربیت گم شود
توان پاک‌‎کردن ز زنگ آینهولیکن نیاید ز سنگ آینه
به کوشش نروید گل از شاخ بیدنه زنگی به گرمابه گردد سپید
چو رد می‌نگردد خدنگ قضاسپر نیست مر بنده را جز رضا