بخش ۱۰ - حکایت کرکس با زغن
چنین گفت پیش زغن کرکسیکه نبود ز من دوربینتر کسی
زغن گفت از این در نشاید گذشتبیا تا چه بینی بر اطراف دشت
شنیدم که مقدار یک روزه راهبکرد از بلندی به پستی نگاه
چنین گفت دیدم گرت باور استکه یک دانه گندم به هامون بر است
زغن را نماند از تعجب شکیبز بالا نهادند سر در نشیب
چو کرکس بر دانه آمد فرازگره شد بر او پایبندی دراز
ندانست از آن دانهای خوردنشکه دهر افکند دام در گردنش
نه آبستن در بود هر صدفنه هر بار رامی زند بر هدف
زغن گفت از آن دانه دیدن چه سودچو بینایی دام خصمت نبود؟
شنیدم که میگفت و گردن به بندنباشد حذر با قدر سودمند
اجل چون به خونش بر آورد دستقضا چشم باریک بینش ببست
در آبی که پیدا نگردد کنارغرور شناور نیاید به کار