بخش ۸ - حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر
بلند اختری نام او بختیارقوی دستگه بود و سرمایهدار
به کوی گدایان درش خانه بودزرش همچو گندم به پیمانه بود
چو درویش بیند توانگر به نازدلش بیش سوزد به داغ نیاز
زنی جنگ پیوست با شوی خویششبانگه چو رفتش تهیدست، پیش
که کس چون تو بدبخت، درویش نیستچو زنبور سرخت جز این نیش نیست
بیاموز مردی ز همسایگانکه آخر نیم قحبهٔ رایگان
کسان را زر و سیم و ملک است و رختچرا همچو ایشان نهای نیکبخت؟
بر آورد صافیدل صوفپوشچو طبل از تهیگاه خالی خروش
که من دست قدرت ندارم به هیچبه سرپنجه دست قضا بر مپیچ
نکردند در دست من اختیارکه من خویشتن را کنم بختیار