بخش ۱۴ - حکایت
شنیدم که نابالغی روزه داشتبه صد محنت آورد روزی به چاشت
به کُتابش آن روز سائق نبردبزرگ آمدش طاعت از طفل خرد
پدر دیده بوسید و مادر سرشفشاندند بادام و زر بر سرش
چو بر وی گذر کرد یک نیمه روزفتاد اندر او ز آتش معده سوز
به دل گفت اگر لقمه چندی خورمچه داند پدر غیب یا مادرم؟
چو روی پسر در پدر بود و قومنهان خورد و پیدا به سر برد صوم
که داند چو در بند حق نیستیاگر بی وضو در نماز ایستی؟
پس این پیر از آن طفل نادان تر استکه از بهر مردم به طاعت در است
کلید در دوزخ است آن نمازکه در چشم مردم گزاری دراز
اگر جز به حق میرود جادهاتدر آتش فشانند سجادهات