گنج

بخش ۱۵ - حکایت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۳ بیت
سیهکاری از نردبانی فتادشنیدم که هم در نفس جان بداد
پسر چند روزی گرستن گرفتدگر با حریفان نشستن گرفت
به خواب اندرش دید و پرسید حالکه چون رستی از حشر و نشر و سؤال؟
بگفت ای پسر قصه بر من مخوانبه دوزخ در افتادم از نردبان
نکو سیرتی بی تکلف برونبه از نیکنامی خراب اندرون
به نزدیک من شبرو راهزنبه از فاسق پارسا پیرهن
یکی بر در خلق رنج آزمایچه مزدش دهد در قیامت خدای؟
ز عمرو ای پسر چشم اجرت مدارچو در خانهٔ زید باشی به کار
نگویم تواند رسیدن به دوستدر این ره جز آن کس که رویش در اوست
ره راست رو تا به منزل رسیتو در ره نه‌ای، زین قبل واپسی
چو گاوی که عصار چشمش ببستدوان تا به شب، شب همان جا که هست
کسی گر بتابد ز محراب رویبه کفرش گواهی دهند اهل کوی
تو هم پشت بر قبله‌ای در نمازگرت در خدا نیست روی نیاز
درختی که بیخش بود برقراربپرور، که روزی دهد میوه بار
گرت بیخ اخلاص در بوم نیستاز این بر کسی چون تو محروم نیست
هر آن کافکند تخم بر روی سنگجوی وقت دخلش نیاید به چنگ
منه آبروی ریا را محلکه این آب در زیر دارد وحل
چو در خفیه بد باشم و خاکسارچه سود آب ناموس بر روی کار؟
به روی و ریا خرقه سهل است دوختگرش با خدا در توانی فروخت
چه دانند مردم که در جامه کیست؟نویسنده داند که در نامه چیست
چه وزن آورد جایی انبان بادکه میزان عدل است و دیوان داد؟
مرائی که چندین ورع می‌نمودبدیدند و هیچش در انبان نبود
کنند ابره پاکیزه‌تر ز آسترکه آن در حجاب است و این در نظر
بزرگان فراغ از نظر داشتنداز آن پرنیان آستر داشتند
ور آوازه خواهی در اقلیم فاشبرون حله کن گو درون حشو باش
به بازی نگفت این سخن بایزیدکه از منکر ایمن‌ترم کز مرید
کسانی که سلطان و شاهنشهندسراسر گدایان این درگهند
طمع در گدا، مرد معنی نبستنشاید گرفتن در افتاده دست
همان به گر آبستن گوهریکه همچون صدف سر به خود در بری
چو روی پرستیدنت در خداستاگر جبرئیلت نبیند رواست
تو را پند سعدی بس است ای پسراگر گوش گیری چو پند پدر
گر امروز گفتار ما نشنویمبادا که فردا پشیمان شوی
از این به نصیحتگری بایدتندانم پس از من چه پیش آیدت!