گنج

بخش ۸ - حکایت

شکر خنده‌ای انگبین می‌فروختکه دلها ز شیرینیش می‌بسوخت
نباتی میان بسته چون نیشکربر او مشتری از مگس بیشتر
گر او زهر برداشتی فی‌المثلبخوردندی از دست او چون عسل
گرانی نظر کرد در کار اوحسد برد بر گرم بازار او
دگر روز شد گرد گیتی دوانعسل بر سر و سرکه بر ابروان
بسی گشت فریادخوان پیش و پسکه ننشست بر انگبینش مگس
شبانگه چو نقدش نیامد به دستبه دلتنگ رویی به کنجی نشست
چو عاصی ترش کرده روی از وعیدچو ابروی زندانیان روز عید
زنی گفت بازی کنان شوی راعسل تلخ باشد ترش روی را
به دوزخ برد مرد را خوی زشتکه اخلاق نیک آمده‌ست از بهشت
برو آب گرم از لب جوی خورنه جلاب سرد ترش روی خور
حرامت بود نان آن کس چشیدکه چون سفره ابرو به هم در کشید
مکن خواجه بر خویشتن کار سختکه بدخوی باشد نگون‌سار بخت
گرفتم که سیم و زرت چیز نیستچو سعدی زبان خوشت نیز نیست؟