بخش ۷ - حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه
یکی پادشهزاده در گنجه بودکه دور از تو ناپاک و سرپنجه بود
به مسجد در آمد سرایان و مستمی اندر سر و ساتکینی به دست
به مقصوره در پارسایی مقیمزبانی دلاویز و قلبی سلیم
تنی چند بر گفت او مجتمعچو عالم نباشی کم از مستمع
چو بی عزتی پیشه کرد آن حرونشدند آن عزیزان خراب اندرون
چو منکر بود پادشه را قدمکه یارد زد از امر معروف دم؟
تحکم کند سیر بر بوی گلفرو ماند آواز چنگ از دهل
گرت نهی منکر بر آید ز دستنشاید چو بی دست و پایان نشست
وگر دست قدرت نداری، بگویکه پاکیزه گردد به اندرز خوی
چو دست و زبان را نماند مجالبه همت نمایند مردی رجال
یکی پیش دانای خلوت نشینبنالید و بگریست سر بر زمین
که باری بر این رند ناپاک و مستدعا کن که ما بی زبانیم و دست
دمی سوزناک از دلی با خبرقوی تر که هفتاد تیغ و تبر
بر آورد مرد جهاندیده دستچه گفت ای خداوند بالا و پست
خوش است این پسر وقتش از روزگارخدایا همه وقت او خوش بدار
کسی گفتش ای قدوهٔ راستیبر این بد چرا نیکویی خواستی؟
چو بد عهد را نیک خواهی ز بهرچه بد خواستی بر سر خلق شهر؟
چنین گفت بینندهٔ تیز هوشچو سر سخن در نیابی مجوش
به طامات مجلس نیاراستمز داد آفرین توبهاش خواستم
که هر گه که باز آید از خوی زشتبه عیشی رسد جاودان در بهشت
همین پنج روز است عیش مدامبه ترک اندرش عیشهای مدام
حدیثی که مرد سخن ساز گفتکسی ز آن میان با ملک باز گفت
ز وجد آب در چشمش آمد چو میغببارید بر چهره سیل دریغ
به نیران شوق اندرونش بسوختحیا دیده بر پشت پایش بدوخت
بر نیک محضر فرستاد کسدر توبه کوبان که فریاد رس
قدم رنجه فرمای تا سر نهمسر جهل و ناراستی بر نهم
دو رویه ستادند بر در سپاهسخن پرور آمد در ایوان شاه
شکر دید و عناب و شمع و شرابده از نعمت آباد و مردم خراب
یکی غایب از خود، یکی نیم مستیکی شعر گویان صراحی به دست
ز سویی بر آورده مطرب خروشز دیگر سو آواز ساقی که نوش
حریفان خراب از می لعل رنگسر چنگی از خواب در بر چو چنگ
نبود از ندیمان گردن فرازبه جز نرگس آن جا کسی دیده باز
دف و چنگ با یکدگر سازگاربر آورده زیر از میان ناله زار
بفرمود و در هم شکستند خردمبدل شد آن عیش صافی به درد
شکستند چنگ و گسستند رودبه در کرد گوینده از سر سرود
به میخانه در سنگ بر دن زدندکدو را نشاندند و گردن زدند
می لاله گون از بط سرنگونروان همچنان کز بط کشته خون
خم آبستن خمر نه ماهه بوددر آن فتنه دختر بینداخت زود
شکم تا به نافش دریدند مشکقدح را بر او چشم خونی پر اشک
بفرمود تا سنگ صحن سرایبکندند و کردند نو باز جای
که گلگونه خمر یاقوت فامبه شستن نمیشد ز روی رخام
عجب نیست بالوعه گر شد خرابکه خورد اندر آن روز چندان شراب
دگر هر که بربط گرفتی به کفقفا خوردی از دست مردم چو دف
وگر فاسقی چنگ بردی به دوشبمالیدی او را چو طنبور گوش
جوان سر از کبر و پندار مستچو پیران به کنج عبادت نشست
پدر بارها گفته بودش به هولکه شایسته رو باش و پاکیزه قول
جفای پدر برد و زندان و بندچنان سودمندش نیامد که پند
گرش سخت گفتی سخنگوی سهلکه بیرون کن از سر جوانی و جهل
خیال و غرورش بر آن داشتیکه درویش را زنده نگذاشتی
سپر نفکند شیر غران ز جنگنیندیشد از تیغ بران پلنگ
به نرمی ز دشمن توان کرد دوستچو با دوست سختی کنی دشمن اوست
چو سندان کسی سخت رویی نکردکه خایسک تأدیب بر سر نخورد
به گفتن درشتی مکن با امیرچو بینی که سختی کند، سست گیر
به اخلاق با هر که بینی بسازاگر زیردست است اگر سرفراز
که این گردن از نازکی بر کشدبه گفتار خوش، و آن سر اندر کشد
به شیرین زبانی توان برد گویکه پیوسته تلخی برد تندخوی
تو شیرین زبانی ز سعدی بگیرترش روی را گو به تلخی بمیر