گنج

بخش ۶ - حکایت دانشمند

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۱ بیت
فقیهی کهن جامهٔ تنگدستدر ایوان قاضی به صف بر نشست
نگه کرد قاضی در او تیز تیزمعرف گرفت آستینش که خیز
ندانی که برتر مقام تو نیستفروتر نشین، یا برو، یا بایست
نه هر کس سزاوار باشد به صدرکرامت به جاه است و منزل به قدر
دگر ره چه حاجت ببیند کست؟همین شرمساری عقوبت بست
به عزت هر آن کاو فروتر نشستبه خواری نیفتد ز بالا به پست
به جای بزرگان دلیری مکنچو سر پنجه‌ات نیست شیری مکن
چو دید آن خردمند درویش رنگکه بنشست و برخاست بختش به جنگ
چو آتش برآورد بیچاره دودفروتر نشست از مقامی که بود
فقیهان طریق جدل ساختندلَم و لا اُسَلّم درانداختند
گشادند بر هم در فتنه بازبه لا و نَعَم کرده گردن دراز
تو گفتی خروسان شاطر به جنگفتادند در هم به منقار و چنگ
یکی بی خود از خشمناکی چو مستیکی بر زمین می‌زند هر دو دست
فتادند در عقدهٔ پیچ پیچکه در حل آن ره نبردند هیچ
کهن جامه در صف آخرترینبه غرش در آمد چو شیر عرین
بگفت ای صنادید شرع رسولبه ابلاغ تنزیل و فقه و اصول
دلایل قوی باید و معنوینه رگهای گردن به حجت قوی
مرا نیز چوگان لعب است و گویبگفتند اگر نیک دانی بگوی
به کلک فصاحت بیانی که داشتبه دلها چو نقش نگین بر نگاشت
سر از کوی صورت به معنی کشیدقلم بر سر حرف دعوی کشید
بگفتندش از هر کنار آفرینکه بر عقل و طبعت هزار آفرین
سمند سخن تا به جایی براندکه قاضی چو خر در وَحَل باز ماند
برون آمد از طاق و دستار خویشبه اکرام و لطفش فرستاد پیش
که هیهات قدر تو نشناختمبه شکر قدومت نپرداختم
دریغ آیدم با چنین مایه‌ایکه بینم تو را در چنین پایه‌ای
معرف به دلداری آمد برشکه دستار قاضی نهد بر سرش
به دست و زبان منع کردش که دورمنه بر سرم پایبند غرور
که فردا شود بر کهن مِیزَرانبه دستارِ پَنجَه گَزَم، سر گران
چو مولام خوانند و صدر کبیرنمایند مردم به چشمم حقیر
تفاوت کند هرگز آب زلالگرش کوزه زرین بود یا سفال؟
خرد باید اندر سر مرد و مغزنباید مرا چون تو دستار نغز
کس از سربزرگی نباشد به چیزکدو سربزرگ است و بی مغز نیز
میفراز گردن به دستار و ریشکه دستار پنبه‌ست و سبلت حشیش
به صورت کسانی که مردم وشندچو صورت همان به که دم در کشند
به قدر هنر جست باید محلبلندی و نحسی مکن چون زحل
نی بوریا را بلندی نکوستکه خاصیت نیشکر خود در اوست
بدین عقل و همت نخوانم کستو گر می‌رود صد غلام از پست
چه خوش گفت خرمهره‌ای در گلیچو برداشتش پر طمع جاهلی
مرا کس نخواهد خریدن به هیچبه دیوانگی در حریرم مپیچ
خَبَزدو همان قدر دارد که هستوگر در میان شقایق نشست
نه منعم به مال از کسی بهتر استخر ار جل اطلس بپوشد خر است
بدین شیوه مرد سخنگوی چستبه آب سخن کینه از دل بشست
دل آزرده را سخت باشد سخُنچو خصمت بیفتاد سستی مکن
چو دستت رسد مغز دشمن بر آرکه فرصت فرو شوید از دل غبار
چنان ماند قاضی به جورش اسیرکه گفت اِنَّ هذا لِیَوم عَسیر
به دندان گزید از تعجب یدینبماندش در او دیده چون فرقدین
وز آنجا جوان روی همت بتافتبرون رفت و بازش نشان کس نیافت
غریو از بزرگان مجلس بخاستکه گویی چنین شوخ چشم از کجاست؟
نقیب از پیَش رفت و هر سو دویدکه مردی بدین نعت و صورت که دید؟
یکی گفت از این نوع شیرین نفسدر این شهر سعدی شناسیم و بس
بر آن صد هزار آفرین کاین بگفتحق تلخ بین تا چه شیرین بگفت