گنج

بخش ۵ - حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا

شنیدستم از راویان کلامکه در عهد عیسی علیه‌السلام
یکی زندگانی تلف کرده بودبه جهل و ضلالت سر آورده بود
دلیری سیه نامه‌ای سخت دلز ناپاکی ابلیس در وی خجل
به سر برده ایام، بی حاصلینیاسوده تا بوده از وی دلی
سرش خالی از عقل و از احتشامشکم فربه از لقمه‌های حرام
به ناراستی دامن آلوده‌ایبه ناداشتی دوده اندوده‌ای
نه چشمی چو بینندگان راست رونه گوشی چو مردم نصیحت شنو
چو سال بد از وی خلایق نفورنمایان به هم چون مه نو ز دور
هوی و هوس خرمنش سوختهجوی نیکنامی نیندوخته
سیه نامه چندان تنعم براندکه در نامه جای نبشتن نماند
گنهکار و خودرای و شهوت پرستبه غفلت شب و روز مخمور و مست
شنیدم که عیسی در آمد ز دشتبه مقصوره عابدی برگذشت
به زیر آمد از غرفه خلوت نشینبه پایش در افتاد سر بر زمین
گنهکار برگشته اختر ز دورچو پروانه حیران در ایشان ز نور
تأمل به حسرت کنان شرمسارچو درویش در دست سرمایه‌دار
خجل زیر لب عذرخواهان به سوزز شبهای در غفلت آورده روز
سرشک غم از دیده باران چو میغکه عمرم به غفلت گذشت ای دریغ!
بر انداختم نقد عمر عزیزبه دست از نکویی نیاورده چیز
چو من زنده هرگز مبادا کسیکه مرگش به از زندگانی بسی
برست آن که در عهد طفلی بمردکه پیرانه سر شرمساری نبرد
گناهم ببخش ای جهان آفرینکه گر با من آید فبئس القرین
نگون مانده از شرمساری سرشروان آب حسرت به شیب و برش
در این گوشه نالان گنهکار پیرکه فریاد حالم رس ای دستگیر
وز آن نیمه عابد سری پر غرورترش کرده بر فاسق ابرو ز دور
که این مدبر اندر پی ما چراست؟نگون بخت جاهل چه در خورد ماست؟
به گردن در آتش در افتاده‌ایبه باد هوی عمر بر داده‌ای
چه خیر آمد از نفس تر دامنشکه صحبت بود با مسیح و منش؟
چه بودی که زحمت ببردی ز پیشبه دوزخ برفتی پس کار خویش
همی رنجم از طلعت ناخوششمبادا که در من فتد آتشش
به محشر که حاضر شوند انجمنخدایا تو با او مکن حشر من
در این بود و وحی از جلیل الصفاتدر آمد به عیسی علیه الصلوة
که گر عالم است این و گر وی جهولمرا دعوت هر دو آمد قبول
تبه کرده ایام برگشته روزبنالید بر من به زاری و سوز
به بیچارگی هر که آمد برمنیندازمش ز آستان کرم
عفو کردم از وی عملهای زشتبه انعام خویش آرمش در بهشت
و گر عار دارد عبادت پرستکه در خلد با وی بود هم نشست
بگو ننگ از او در قیامت مدارکه آن را به جنت برند این به نار
که آن را جگر خون شد از سوز و دردگر این تکیه بر طاعت خویش کرد
ندانست در بارگاه غنیکه بیچارگی به ز کبر و منی
کرا جامه پاک است و سیرت پلیددر دوزخش را نباید کلید
بر این آستان عجز و مسکینیتبه از طاعت و خویشتن بینیت
چو خود را ز نیکان شمردی، بدینمی‌گنجد اندر خدایی خودی
اگر مردی از مردی خود مگوینه هر شهسواری به در برد گوی
پیاز آمد آن بی هنر جمله پوستکه پنداشت چون پسته مغزی در اوست
از این نوع طاعت نیاید به کاربرو عذر تقصیر طاعت بیار
چه رند پریشان شوریده بختچه زاهد که بر خود کند کار سخت
به زهد و ورع کوش و صدق و صفاولیکن میفزای بر مصطفی
نخورد از عبادت بر آن بی‌خردکه با حق نکو بود و با خلق بد
سخن ماند از عاقلان یادگارز سعدی همین یک سخن یاد دار
گنهکار اندیشناک از خدایبه از پارسای عبادت نمای