گنج

بخش ۲۶ - حکایت

گدایی شنیدم که در تنگ‌جاینهادش عُمَر پای بر پشتِ پای
ندانست درویشِ بیچاره کاوستکه رنجیده دشمن نداند ز دوست
برآشفت بر وی که کوری مگر؟بدو گفت سالارِ عادل عُمَر
نه کورم ولیکن خطا رفت کارندانستم از من گنه در گذار
چه منصف بزرگانِ دین بوده‌اندکه با زیردستان چنین بوده‌اند
فروتن بوَد هوشمندِ گُزیننهد شاخِ پُر‌میوه سَر بر زمین
بنازند فردا تواضع‌کناننگون از خجالت سرِ گردنان
اگر می‌بترسی ز روزِ شماراز آن کز تو ترسد خطا در‌گذار
مکُن خیره بر زیر‌دستان ستمکه دستی است بالایِ دستِ تو هم