بخش ۲۵ - حکایت امیرالمؤمنین علی (ع) و سیرت پاک او
کسی مشکلی برد پیشِ علیمگر مشکلش را کُند مُنجَلی
امیرِ عدوبَندِ کشورگشایجوابش بگفت از سرِ علم و رای
شنیدم که شخصی در آن انجمنبگفتا چنین نیست یا باالحسن
نرنجید از او حیدرِ نامجویبگفت ار تو دانی از این به بگوی
بگفت آنچه دانست و بایسته گفتبه گِل چشمهٔ خور نشاید نهفت
پسندید از او شاهِ مردان جوابکه من بر خطا بودم او بر صواب
به از ما سخنگویِ دانا یکی استکه بالاتر از علم او علم نیست
گر امروز بودی خداوندِ جاهنکردی خود از کبر در وی نگاه
به در کردی از بارگه حاجبشفروکوفتندی به ناواجبش
که مِنبعد بیآبرویی مکُنادب نیست پیشِ بزرگان سخُن
یکی را که پندار در سر بوَدمپندار هرگز که حق بشنوَد
ز علمش ملال آید از وعظ ننگشقایق به باران نروید ز سنگ
گرت دُرِّ دریای فضل است خیزبه تذکیر در پایِ درویش ریز
نبینی که از خاکِ افتاده خواربرویَد گُل و بشکفد نوبهار
مریز ای حکیم آستینهای دُرچو میبینی از خویشتن خواجه پُر
به چشمِ کسان درنیاید کسیکه از خود بزرگی نماید بسی
مگو تا بگویند شُکرت هزارچو خود گفتی از کس توقّع مدار